تبليغاتX
BANUYE BAHAR


BANUYE BAHAR

...آرام بیا کنار چینی نازک خیالم تا مبادا بشکند این همه احساس بی جواب...

 

 

صبح زيباي زندگيم پشت در خانه ات به انتظار نشسته....

در سكوت محض براي تو كه غم ها و شادي هاي روح خاموشم را مي شناسي مي نويسم...

هر لحظه به يادت هستم،

 مشتاق دوباره ديدنت در خانه خاطراتم.

 كاش مي دانستي چقدر شوق دوست داشتنت را در دل مي پرورانم.

سحر كه مي شود به خورشيد،

 آسمان،

 جيك جيك گنجشكان،

 پنجره هاي كوچك خانه ام،

 صبحي دوباره،

 خيابان،

 برگ هاي زرد،

 به مهرباني دستان تو،

 و به زمين سلام مي كنم

از خدا مي خواهم كه صبحي خوش برايت باشد

به شكرانه بودنت در هواي صبح دستانم را به سوي آسمان بلند مي كنم....

بوسه اي كوچك براي خدا مي فرستم تا دلش را نرم نگه دارم " براي هميشه داشتنت"

دعا خواهم كرد...

دعا براي مهربان بودنت تا هميشه،

 براي دريا دريا دوست داشتنت،

 براي شادي تو،

شادي من،

 زندگي،

 ... دعا مي كنم و اميد با تو بودن را با ترس از دست دادنت در نگاهم،

 در آهنگ صدايم

.... و در نفسهايم پنهان مي كنم تا مبادا نشكفته پرپر شود...

هر روز به سوي يادت مي آيم،

 دسته گلي از ياس هاي سپيد آورده ام امروز،

 آمده ام تا به زلالي آب،

و به زيبايي يك شاخه نرگس

" دوستت داشته باشم"

ببين:

صبح زيباي زندگي ام پشت در خانه ات به انتظار ايستاده...

مهربانم

پلك سحرم را با رد نگاهت از خود مراني!!!

 

ت.ن: نمی دانم چرا اما شاید به یاد مرور دل نوشته های قدیمی ام/ ۱ بار دیگه/ این پست رو اینجا گذاشتم/ خیلی دوسش دارم/ مهمتر از همه اینکه/ دوست خیلی خوبم انیس/ واسم با صدای منحصر به فرد و دوست داشتنیش/ دکلمش کرده .... بازم ازت ممنونم انیس جانم :)

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 9:18 توسط ... شيوا ...| |

من و درخت و گل، همه

پر از طنين خاطره،

... ترانه ي محبتيم،

اگربه رسم دوستي ...

درخت را به نام_ برگ

بهار را به نام_ گل

مرا به نام_ کوچکم، صدا كني!

 **************************************

***خطاب به دوست خوبم سرکار خانم زهرا حقایقی: ***

سلام!

لطفاْ منو ببخش که طی این چند روز اخیر نتونستم قدردان محبت هات باشم و بهت سر بزنم.

راستش به هیچ وجه نمی تونم واست کامنت بذارم... پست نمی شد و هنوز هم نمی شه

... و هیچ راهی نداشتم که پیامم رو بهت برسونم جز این که همین جا بنویسم ... هم واسه تو و هم

همه ی کسانی که به عنوان ۱ دوست خوب واسم قابل احترامند... پس:

به خاطر تمامی محبت بی دریغ و بی دروغت

ازت سپاسگزارم

و امیدوارم دو چشم روشن عشق واست لحظه های شادی رو رقم بزنه!

آمین!!!

:)  با تقدیم احترام  :)

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 10:45 توسط ... شيوا ...| |

 

 

 

وقتي باد،

دفتر دلم را ورق می‌زند،


هربرگ_ كنده شده از دلم،

نامِ تو را در كوچه باغهاي پائيز،


فرياد مي كند!!!

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 9:21 توسط ... شيوا ...| |

 

به قدر لحظه های شادي ام برایم بمان

 می دانی که

 تا همیشه بمان!

 رنگ_ نگاهت

 پرنده ي دل تنگی را از دلم پر می دهد!!!

 

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 8:13 توسط ... شيوا ...| |

 

اگر همه ي درختان دنيا هم به خاطر من مداد شوند،

باز هم براي توصيف گوشه اي از نگاه تو،

 مداد كم مي آورم!!!

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 9:28 توسط ... شيوا ...| |

 

واژه هايي كه مي نويسم،

خيس_ خيس_ محبت است،

... بكر و تازه ...

همان سبزينه هاي جواني،

 كه در آبشار خاطرات هر لحظه ي حضورت،

به انتظار آمدنت تازه مي ماند!

همان واژه هايي،

كه هنوز چشم به راه افتادن همان سيب_ سرخ_اتفاق نشسته،

همان سيب_ سرخی كه ريشه هاي فكرم،

آبياري اش مي كند،

تا زماني كه بيايي!!!

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 9:10 توسط ... شيوا ...| |

باور كنيم، "تنهايي"،

تلخ ترين بلاي زيستن نيست!

چيزهاي بدتري هم هست ...

روزهاي خسته اي كه در خلوت خانه پير خواهي شد،

دير آمدن_ كسي كه دوستش داري،

و ... سالهايي كه،

ثانيه به ثانيه گذشتند و قدرشان را ندانستيم!!!

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 5:27 توسط ... شيوا ...| |

برگ هاي ترد شادي

مي ريزد از درخت احساسم

 به روي خاك تشنه ي روياها

در اين پائيز برگريزان

 آخر تلنگر گامهاي بهاري كلامت

مي لرزاند دلم را ذره ذره ...

با تو تمام روزهايم بهاري ست

حتي در خزان ترين تقويم روزگار

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 7:28 توسط ... شيوا ...| |

 

درهاي زندگي بسته نيست

چون تو هر روز

گلهاي آفتابگردان را

به احوالپرسي من مي فرستي

 

The Doors Of Life Aren't Close,

Because YOU Send Me SUNFLOWER Every Morning,

To Tell: "Hello"!

 

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 5:12 توسط ... شيوا ...| |

 

 

اندكي فرصت بده دل_ بي قرارم را،

فقط كافي ست گل هاي انگشتان و شبنم هاي لرزان_ دلت را،

بر كنج بام_ دلم بنشاني،

و برگهاي بهار نارنج را بر ايوان خانه ام بياندازي،

تا ببيني...

چگونه مرغ دلم مي جنبد از جا،

و مي نشيند بر بامت،

تا خودش را جا بگذارد به امانت در كنج دامانت تا هميشه ...

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 15:7 توسط ... شيوا ...| |


Design By : Night Skin